خبر خوش...

ميگن از بها ر پيداست، سال اگر خوب باشه يا بد.بااون اتفاق، ديد خوبي به امسال نداشتم تا اينكه در اولين روز برگشتنم به اصفهان، سر درس و مشق(غم نامه ي ديويد لينچي شاه رخ رو در رثاي من كه خونديد)خبري بهم دادن كه نظرم نسبت به امسال عوض شد.هميشه گفتم كه هر دوست خوب يه اتفاقه و تو زندگيم اتفاق زياد افتاده شكر خدا.يكي از بزرگترينشون بدون شك اميره.از همون بدو ورودم به دانشگاه يكي از دلايلي بود كه باعث شد توغربت اين همه كاشي اصفهان گم نشم .از من بزرگتر بود هم از لحاظ جثه و هم اينكه ما كوچيكشيم.هميشه با يه لحن پدرانه ميگفت:" سيا زن نگير يا اگه ميگيري سعي كن زنت گاگول باشه ،چون زن گاگول رو هميشه ميشه با يه دوست دارم خر كرد."از پارسال كه فارق التحصيل شد خبري ازش نداشتم تا اينكه همين كه رسيدم اينجا شنيدم كه زن گرفته.جالب قضيه هم اينجاس،اسم خانمش مريمه و يكي از فمينيست ترين دخترهايي كه تو عمرم ديدم.كافيه دو كلمه باهاش حرف بزني تا شروع كنه و همه ي مردهاي تاريخ رو سلاخي كنه !.يه بار به خاطر اينكه درباره ي نظرات هانا آرنت اطلاعاتم كم بود اونقدر منو تحقير كرد كه اشكم دراومد!كسي نيس به اين امير ما بگه كل اگر طبيب بودي ...!

به هر حال خيلي خوشحالم كه دو تا از دوست داشتني ترين اتفاقهاي زندگيم با هم ازدواج كردن.

امير جان ،مريم جان،اميدوارم زندگيه شادي داشته باشيد.

هوا را از من بگیر سیا را نه


سیا که برود من می مانم و این همه پیاده رو که تنها ، نیمکتی که عادت کرده به حرف هامان و یادم باشد دوتا دوتا سیگار روشن نکنم ، خواستم از تاکسی پیاده شوم یک نفر را حساب کنم و خدایا سیا را از من بگیر این حس ِ لعنتی را نه ، حس نیمکت ، کبریت ، سقراط و اینکه به نظرم مولفه های ِ یک فیلم ِ پست مدرن به خوبی در اینجا رعایت شده است ؛ به خاطر بیاورید طنزی را که قادر ، به خاطر ِ خود شیرینی مارمولک را با دندان می گیرد یا درام را در صحنه ای که جولیا زیر ماشین می رود و همین صحنه فید می شود به سونا بخار ی که رویای حاج محمود را در بستر ِ خالی ِ ژولیت چنان با واقعیت ِ مکانیکی ِ چرخ دنده ها و ابزار ها قاتی می کند که می مانی هاج و واج بین ِ چقدر ارجاعات بینا متنی که شکل می گیرد لا مصب ؛ بماند که رنگ بندی در مثلا ً سکانس ِ بمبئی چنان شاهکار است که جایی برای ِ حرف زدن نمی گذارد و بالاخره بازی زیبای ِ کسانی که نمی توانم قبول کنم نابازیگرند .

پرنیان

صورتش رو به ياد نميآرم.سرجمع دو سه بار بيشتر نديده بودمش.يه نسبت دور.چهار سالش تموم نشده بود .ديشب شنيدم كه مرده. سرطان خون.انگار خيلي درد كشيده بود.بعد از كلي دارو درمان و شيمي درماني .نميدونم.اگه بهم نميگفتن كه اين اتفاق افتاده شايد...من حتي درست نميشناختمش...فقط تو چند مهماني فاميلي...ولي چرا اينقدر برام ناراحت كننده اس ؟كه يه بچه...

نميدونم حالم اصلاً خوب نيست

دو تصویر

بلوغ

به اسباب بازيهايم فكر ميكردم كه  زني پرسيد ساعت چنده آقا؟

 

                                                                     ***

Requiem

دستهايش  داغ بود؛ عرق روي دستم با صدايي مثل صدای اتوي خشكشويي  بخار شد.اما لبهايش يخ بود،آنقدر يخ  كه لبهايمان به هم چسپيد و وقتي كه تقلا كرد خودش را جدا كند لبهايم هي كش ميآمد تا آنكه گوشت لبهام را كند.قيافه ام شبيه احمقهايي شده كه هميشه  چاك دهانشان  باز است.سوار قطار 11 شب شد و رفت.هر دو با اينكه ميدانستيم ديداري در كار نخواهد بود برای هم دست تکان میدادیم وداد ميزديم به اميد ديدار.

سيگاري لاي دندانهايم ميگذارم...

 

پی نوشت:اينها را كه نوشته ام بايد منتظر نقدهاي جلادانه ي شاه رخ هم باشم!

امپدوکلس : خدا دایره ای است که مرکزش همه جا هست و محیطش هیچ جا نیست .

اینی که انگشت شماست چقدر دایره است خانم ، این دایره کوچک تر از این هم می شود آقا ، کوچک تر ؟ من که گردنم از مو هم با کیر تر ببخشید باریک تر است ، این دایره جا ندارد آقا ، اینی که گردن من انداخته اید دایره نیست آقا دایره دست ان خانم است ، نه آقا دف که اینجوری نیست دف صداش اینجوریه تازه اینکه صدا نداره سوراخ داره ، از قدیم گفتن هر گردی گردو نمیشه هر دایره ای هم که انگ انگشت شما نیست فقط قبل از اینکه اون اهرم لعنتیو بکشی بذار یه چیزی بگم این دایره ها خیلی بهتون میاد خانم