انتقاليه!

 

تا حالا شده در خانه تان را باز كنيد و ببينيد خانه ي همسايه است.بعد يه كم به كليد توي دستتان نگاه كنيد با دهان باز.دوباره  شماره ي آپارتمان را نگاه ميكنيد.نه درست است.پس چه خبر شده؟زن وبچه ي همسايه چرا توي خانه ي من دارند وول ميخورند؟!عيال خودم كجاست؟ولي مبل و صندلي ها و فرش و دكوراسيون خانه هيچ شباهتي به خانه ي من نداشت.پس اين كليد چرا در را باز كرد؟دوباره امتحان مي كني.اين بار باز هم خانه ي يكي ديگر است .باز هم با وحشت در را ميبندي. نكند يكي يقه ات را بچسپد كه دزد دزد و...بعد چندين بار بالاخره خانه خانه ي خودت است اما يك چيزهاييش نيست.نقاشي كه به ديوار زدي مثلن جايش يك ساعت بدقواره زده اند و ميز ناهار خوري را گذاشته اند توي اتاق خواب و غيره و غيره

چي فكر ميكنيد:

1-من حالم خوب نيست دارم پرت و پلا ميگم!؟

2-اين خوابيه كه ديشب ديدم؟

3-اين آخرين رمان يا فيلميه كه ديدم و غيره وغيره؟

4-غيره و غيره وغيره؟

نه دوستان اين داستان كاملن واقعيه.فقط توي دنياي مجازي اتفاق افتاده.چند وقتيه كه بلاگفا كه بدون شك يكي از بهترين دستاوردهاي مهندسين ومتخصصين علوم رايانه وغيره در ايران است مدام دارد بازي در ميآورد و روي اعصاب ما راه ميرود.هر چه هم با مسئولين امر تماس ميگيريم كسي جواب درست درماني نداده خيالمان راحت شود!به همين دليل و دلايلي از اين دست تصميم گرفتيم (مجبور شديم!) جل وپلاسمان را جمع كنيم برويم به دامان اجانب !فقط مانده ايم كه آرشيو را چه جوري منتقل كنيم كه اميد وارم دوستان ايده اي داشته باشند. دوستاني كه لطف كردهاند اينجا را لينك كرده اند باز هم لطف كنند و لينك را تصحيح كنند كه آن طرف غريب نمانيم.آن طرف را كمي آب و جارو كرده ام اما هنوز تر تميز نشده.به بزرگواري خودتان ببخشيد.اسباب كشي است ديگر.آها كم مانده بود يادم برود آدرس خانه ي جديد را بدهم:

از اين به بعد روسپيگري را اينجا بخوانيد:  

                                                                                                                                                                

Http://roospigari.blogspot.com

 

پي نوشت:هر بار اون ور رو آپ كنيم اين ور رو هم پينگ ميكنيم.دوستان ناراحت نشن! ضمنن خواهش میکنیم این ور کامنت نذارین چونکه ممکنه دیر تایید بشه شرمنده شیم.

پراکنده:ملیت و ...

۱-نميدانم قضيه ي اين فيلم 300 كه هاليوود ساخته چيست ولي هر چه هست خدا خيرشان بدهد از وقتي اين فيلم اكران شده سيماي جمهوري اسلامي مدام دارد از تاريخ پرشكوه ايران صحبت ميكند و مدام از آثار تاريخي مستند پخش ميكند.انگار اين جور تحقير كردن هاي احمقانه لازم است تا سياست گذاران فرهنگي اين جامعه كمي از لاك ديني بيرون بيايند و به گذشته ي اين كشور با ديد بازتر و واقعي تر نگاه كنند. به هر حال وقتي كه خود اين آقايان در تخريب آثار باستاني كمر همت بسته اند شايد خيلي هم به سينماگران هاليوودي نتوان ايراد گرفت.

 

۲- يك مناسبت كه سال قبل يادآوري كرده بوديم امسال متاسفانه فراموشمان شد،روز پنجم اسفند بود.اين روز به نام سپندارمزد يا اسپندارمزد به چند معني آمده.اما ابوريحان ثبت كرده كه اين روز در ايران باستان روز زن بوده و رسم بوده كه در اين روز زن ها از همسرانشان هديه ميگرفتند و به هر حال جشن ميگرفته اند اين روز را.يادمان باشد سال بعد .

 

۳-امسال هم وبلاگ راز كتابهاي دوست داشتني را انتخاب ميكند تا دير نشده برويد انتخاب كنيد.توضيحات كامل تر هم همان جا آمده[اینجا].

 خوشيم به خوشيتان

پراکنده:بیمارستان.زنان و...

۱-این چند روز حالم خوش نبود.بیمارستان و سرم و دست آخر موجودی مرموز و مخوف به نام آمپول.چشمتان روز بد نبیند.البته الان خوبم(تیری تخته ای چیزی دم دستتان است یک تق بزنید کوری چشم حسود!)گمانم تقصیر این آپ کردن های پشت سر هم بود(یادم نمیاد این جور ناپرهیزی کرده باشم سه پست پشت سر هم!)شاه رخ هم این چند روز درگیر عمل جراحی دایی عزیزش بود. خدا شفا بدهد.به هر حال شرمنده ی دوستان عزیزی بودیم که احوال پرسمان بودند.

۲-فردا ۸ مارس است روز جهانی زن.نیاز به گفتن ما نیست احتمالن.شما بهتر میدانید.دعا کنید امسال گردهماییها و اعتراض ها به خشونت نکشد دم عید.سیاست گذاران این جامعه هم یک کم عقل توی سرشان بیاید.(شخصن که چشمم آب نمیخورد.)

۳-شاه رخ که سرش خلوت شود گمونم به جای آپ کردن های روزانه دقیقه ای آپ کند.خدا به داد من برسد!

خوشیم به خوشیتون

 

توضیح

استاد عزيز جناب آقاي قراباغي در كامنتي كه براي خانم دكتر‌[اين پست]گذاشته اند ما را (البته شاه رخ را.ظاهرن كسي من رو به رسميت نميشناسه!دپرسم!)مخاطب قرار داده اند ودرباره ي عنوان روسپيگري نكاتي را فرموده اند كه علاوه بر اينكه مايه ي افتخار ما شد كمي توضيح را نيز ناگزير كرد:



استاد عزيز شايد حق با شما باشد هر چند كه از دادن اين حق چندان راضي نيستم.زيرا همانگونه كه توضيح داده بوديم مراد ما از اين عنوان همان وجه استعاري بود و توقعمان آنكه دوستان به همان مفهوم برسند و با ديدن اين نام لبشان را گاز نگيرن كه چقدر ركيك!تفاوت هاي نسل ما و شما هم نياز به يك جامعه شناس خبره دارد پس بماند براي اهل فنش.


اما موضوعي كه در واقع ميخواهم بگويم همان برداشت هاي متفاوت ما و شما(شايد نسل هايمان) از اين نامگذاريهاست.شما فرموده ايد كه اينها عصياني است دربرابر رسميت نسل شما.چيزي كه از نوشته ي شما برايم معلوم نشد اين است كه به ما حق ميدهيد كه در مقابل رسميت نسل شما بايستيم؟ارزشهايتان را دست كم آنگونه كه شما به آن باور داريد نپذيريم؟


كمي منصفانه كه نگاه كنيد ميبينيد كه نسل ما را فقط ميشود از روي شناسنامه اش جوان دانست!ما در دل جنگ به دنيا آمديم در كشوري ملتهب از انقلابي كه از ما ميخواستند ناخواسته ميراث دارش باشيم.ما با ليست بلند بالايي از ارزشها بزرگ شديم كه آزادي جزئشان نبود.


جنس مخالف براي ما معما بود و جاذبه ي جنسي كشف و شهودي غريب!نسل ما اولين نسلي بود كه پديده هاي ارتباطي جديد(اينترنت و وبلاگ و ماهواره وخيلي چيزهاي ديگر) را تجربه ميكرد-شايد به همين دليل است كه شما خود را در اين جمع وصله ي ناجور ميدانيد-اما ما در مهم ترين ارتباطهايمان ناپخته بار آمديم.يادش به خير با يكي از دوستان(امير عباس عزيز) در پارك طالقاني چند سال پيش نشسته بوديم، بحثمان درباره ي ارتباط بين زن و مرد بود.تا اينكه چندتا دختر آن طرفتر ما نشستند.امير گفت:حالا اگر من از يكيشان بخواهم دو كلمه با هم حرف بزنيم سريع ذهنشان ميرود روي چيزهاي بد! حتمن بايد بگويم خانم ميشه چند دقيقه با شلوار با شما صحبت كنم!!


نسل ما هي عاشق شد و به ديوار خورد!بعد سيگاري پاي لبش گذاشت و كلاه فيلسوفي سرش كرد.نسل ما ارزش هاي انساني را نديد، در كتابها خواند،خوابش را ديد.عصيانگر شديم؟درست است.عصيان در برابر همه چيز.آري،عصياني كه زير پوستمان منجمد شد.به جان آمديم و مجالي براي خوش باوري نداريم كه چيزي را بسازيم.


تجربه ي ما از زندگي يكسره با تجربه ي شما متفاوت است.البته اين را هم قبول نميكنم كه ما در مقابل ارزشها ي شما ايستاديم.ما فقط با چشم و گوشی دیگر با ارتباطي كه با جهان اطرافمان داشتيم خودمان و جايگاهمان را بازتعريف كرديم و ميكنيم.مدام دست و پا ميزنيم تا از سردرگمي نجات پيدا كنيم.


دلخوشيم به كساني چون شما كه دست كم سعي ميكنيد ما را دريابيد.



پي نوشت:اين عنوان بد جور دارد دردسر ميشود.توضيحاتمان هم كه ظاهرن فقط خودمان را قانع ميكند.يكي از دوستان ايميل زده و گفته خيلي دوست دارم وبلاگتان را لينك كنم ولي خجالت ميكشم كسي اين اسم(روسپيگري)را توي لينكداني من ببيند!احتمالن منظورشان اين بوده اين اسم را عوض كنيم.ميبينيد چه توقعاتي دارن.مثل اين است كه بگويند اسمت را عوض كن تا باهات حرف بزنم.خدا را خوش نمياد اينقدر نوي ذوقمان بزنيد.


خوشيم به خوشيتان.

خود درگیری!!

همه بايد بدانند كه مسافر هستند.همين.درست است كه پول ميدهند ولي دليل نميشود كه فكر كنند چيزي خريده اند يا صاحب چيزي شده اند. هيچ كس بدون اجازه ي من حق ندارد به چيزي دست بزند.حتي صداي پخش را كم وزياد كند!من با احترام با آنها (مسافرها) صحبت ميكنم اما آنها بايد بدانند كه فقط مسافر هستند.همين.

 

من هر روز اين مسير را بارها طي ميكنم.آن را مثل كف دستم بلدم.ولي برايم كسالت آور نيست. به آن عادت كرده ام.البته لوازم رفاه خود را فراهم كرده ام.هر چيزي كه اين تصور را ايجاد كند كه راحتم.يك ال سي دي كوچك SONY و يك پخشcd JVC.موبايل هم دارم كه آن را گذاشته ام بالاترين نقطه،روي داشبورد، جلوي چشم. براي آنكه يادم نرود ميتوانم با همه در ارتباط باشم.زنده ام،حتي اگر تا اولين آبادي 500 كيلومتر فاصله باشد،حتي اگر ساعت از دو نصفه شب هم گذشته باشد.برايم مهم است كه مسافرها بدانند كه من از مدت ها پيش موبايل دارم.با اين همه موبايل ارزان قيمت كه وارد بازار شده  ديگر موبايل داشتن را نميتوان خيلي افاده كرد.

برايم مهم نيست كه مسافرها دوست دارند چه موسيقي گوش بدهند.جاز،راك،كلاسيك،شاد يا غمگين.شايد حتي يكي از آنها هوس ترانه اي كرده باشد مثلن از Leonard Cohen ولي اصلن مهم نيست چون من اصلن اسم اين يارو را هم نشنيده ام!من كار خودم را ميكنم.حميرا.او چيزي نميخواند كه كسي نفهمد:

اگه بر دگري بوسه زنم حرامهههههههه!

من آدم خير خواهي هستم.هر بار توي جاده پليس ببينم حتمن به راننده هاي ديگر كه از روبرو ميآيند با چرخاندن دست اطلاع ميدهم.من دوست ندارم كسي توي دردسر بيفتد.به هر حال خدا و پيغمبري هست.اين قرآن را گذاشته ام پشت فرمان براي چه؟"يك بار توي جاده نصف شب من بودم و يك مسافر توي جاده ديديم يه پژو زده بغل.گفتيم نكنه اتفاقي افتاده باشه(اين را بلند براي مسافرها تعريف ميكنم) آقا رفتيم پايين ديديم دوتا جوون جسارته دارن با هم ور ميرن.پسره تا ما رو ديد رنگش پريد. مثه چي ترسيده بود .بيشرف گفت شما هم بياين هر كاري دوست دارين با دختره بكنين ولي ما رو تحويل ندين.من عصباني شدم پسره رو مث سگ زدم.داديم دختره لباساشو پوشيد و برديم تو اولين پاسگاه تحويلشون داديم."انگار براي شان جالب نبود.اصلن مهم نيست.ديگر برايشان چيزي تعريف نميكنم.

 من هر نشانه اي را كه به من يادآوري ميكند كه مدام دارم يك مسير را طي ميكنم از بين ميبرم.من از تصور اين فرسايش گريزانم.به همين دليل كيلومتر شمار را از كار انداخته ام.ماشين من هيچ وقت بيشتر چند كيلومتر راه  نرفته.هميشه آن را تازه از كمپاني تحويل گرفته ام!مثل ساعت كار ميكند.

از آدم هاي فضول بدم ميآيد.مخصوصن اگر بفهمم يكي از اين مسافرها توي ذهنش سعي كند حركات و رفتارهاي مرا مسخره يا چه ميدانم تحليل كند، كفري ميشوم.اين جوانكي كه عقب نشسته.با آن لنگ هاي درازش خيلي مشكوك است.بد جور دارد مرا نگاه ميكند.چه لبخند احمقانه اي زده.از توي آينه دارد مرا نگاه ميكند.گمانم دارد همان غلطي را ميكند كه بدم ميآيد.

"هي يارو داري چه غلطي ميكني..."

توضيح:چند روز پيش مجبور شدم يه سفر چهار پنج ساعتي با يكي از اين مسافركشهاي خطي(همين سواريهاي زرد بين شهري. اصطلاح درستش چيه؟!) داشته باشم .اين پست از همون جا آب ميخوره! 

خداحافظ گاری کوپر

۱-هر چقدر از چیزی بیشتر لذت میبرم توصیفش برام سخت تر میشه.بعد از مدت ها خوندن یه رمان خوب حالم رو جا آورد.نمیدونم دقیقن به چه دلیل ولی از "خداحافظ گاری کوپر" اثر رومن گاری خیلی خوشم اومد.شاید به خاطر لحن جذاب و بامزه ی رومن گاری باشه شاید کنایه های نیشدار گاری به سیاست و اخلاق و غیره باشه .شايد تعدد شخصيت ها و پرداخت موفقشون شايد...!

۲-یادم میاد یکی از ایرادهایی که همه به محمد رحمانیان کارگردان تئاتر FANS ميگرفتن استفاده از صداي فردوسي پور براي گزارش فينال جام جهاني بود.انصافن هم صداش آدم رو از حس وحال انگليسي كار بيرون مياورد.اما جناب سروش حبيبي تو ترجمه ي اين كار به وفور از ضرب المثل ها و اصطلاحات فارسي استفاده ميكنه كه شايد اگه كس ديگه اي اين كار رو ميكرد كلي بهش ايراد ميگرفتن اما در اين مورد اين كار نه تنها آدم رو از حس وحال كتاب بيرون نمياره بلكه واقعن يكي از دلايلي كه خوندن اين رمان لذتبخشه همين ترجمه ي روان و يكدست جناب حبيبي يه.

خداحافظ گاري كوپر/رومن گاري/ترجمه:سروش حبيبي/چاپ اول ۱۳۵۱/چاپ ششم بهار۱۳۸۵/اتشارات مرواريد.

در ستايش عشق و ديوانگي!!

1-"ترك يك ناخن شكسته،دنداني كه با شيب ملايمي ترك خورده،گرهي در طره ي مو ها،حالت باز كردن انگشت ها وقت حرف زدن،وقت سيگار كشيدن؟اين چين هاي تن،ميخواهم بگويم اين ها پرستيدني اند..."رولان بارت

 

2-تازگيها از يه تيپ خاص از دخترها خوشم مياد:

- اونايي كه وقتي دارن توي كيفشون رو ميگردن(دنبال هر چي!) كارت تلفنشون رو ميزارن دهنشون و وقتي ميخوان روي چمن يا به هر حال هرجايي كه امكان خاكي شدن هست بشينن مانتوشون رو جمع ميكنن و روي شلوارشون ميشينن!ضمن اينكه روي مقنعه شون كلاه كاموايي ميپوشن.و وقتي تو خيابون راه ميرن به قوطي هاي پپسي روي زمين لگد ميزنن!

 

3-هر وقت ترانه ي s’il suffisait d’aimer ( سلن ديون) رو ميشنوم احساس ميكنم عاشق يه دختر فرانسويم(البته من حتي يه كلمه فرانسه بلد نيستم.ولي لازم بشه ياد ميگيرم.آها يادم اومد مرسي فرانسويه.خوبه. اين اولين كلمه!)

 

4-هر وقت ترانه ی Aranjuez,Mon Amou(ريچارد آنتوني) رو ميشنوم احساس ميكنم اون دختر فرانسويه بود, با اون ميونمون به هم خورده.ميخوايم از هم جدا شيم.ولي من هنوز دوسش دارم(خدا شاهده!)

روسپیگری یک ساله شد



چرا روسپیگری؟


اين سوالي است كه در اين مدت، بارها از ما پرسيده شده.بعضي ها را جواب داديم وپاسخ بقيه را موكول كرديم به امروز. البته جواب اين سوال را كم و بيش در همان پست هاي اول داده بوديم.اما به هر حال براي احترام به دوستان كمي مفصل تر توضيح ميدهيم.معتقد نيستم كه نام ها را با دليل خاص بايد انتخاب كرد.اسم ها همين كه موجب تمايز شوند نقش خودشان را ايفا كرده اند.حالا اگر به جا و متناسب و زيبا انتخاب شوند كه چه بهتر، سليقه و روحيات انتخاب كننده شان را بروز خواهند داد.به هر حال چون من اين اسم را انتخاب كردم ( شاه رخ عزيز هم البته پسنديد) خودم هم بايد دليلي براي اين نامگذاري دست و پا كنم!


نوشتن و خواندن معمولن با اشتياق و لذتي همراه است.خصوصن به اين شكل كه در وبلاگ ها مينويسم و ميخوانيم.اين نوشتن و البته خواندن بيواسطه ما را روبه روي يكديگر قرار ميدهد.روحياتمان را عريان ميكند.ما از اين عرياني هم لذت ميبريم و هم ترسانيم.ترس و اضطراب البته بيمورد است .يكديگر را نميشناسيم حتي از نام يكديگر مطمئن نيستيم.اما مهم نيست.مهم جريان لذت است بين من و تو.گونه اي روسپيگري اتفاق افتاده است.


اما حالا بعد از يك سال روسپيگري دست كم براي من و شاه رخ معنايي پيدا كرده كه به هيچ لغت نامه وفرهنگ لغاتي اشاره ندارد.روسپيگري يك پناه گاه است .مفري براي زيستن آن گونه كه دلخواهمان است.روسپيگري حالا دومين كلمه ايست كه كافي است گفته شود تابتوانيد مارا از ديگران بازشناسيد:


-من سياوش هستم.


-سياوش؟


-روسپيگري.


-آها...


تجربه ي اين يك سال برايم جذاب و هيجان انگيز بود.البته من مدت ها قبل از راه انداختن روسپيگري وبلاگ خوان خوبي بودم.بعضي از وبلاگ هايي كه الان به لينك ها اضافه شده اند همان هايي هستند كه مدتها بود ميخواندم وبه آنها علاقه داشتم.اما حالا علاوه بر آنها دوستان تازه اي نيز پيدا كرده ام. دوستاني كه خيلي از آنها ياد گرفته ام و از اينكه آنها را دوست خطاب كنم به خودم افتخار ميكنم.سايه تان كم نشود.


خوشيم به خوشيتان






مرتبط با این موضوع:


توضیح

بعد از کلافگی!

این چند روز هم من و هم شاه رخ درگیر مشکلی بودیم که برای یکی از دوستان مشترکمون پیش اومده بود.راستش رو بخواین  شاه رخ رو نمیدونم ولی من خیلی اذیت شدم.چون از اون موقعیت هایی بود که آدم درست نمیدونه چیکار باید بکنه.همین خیلی آزاردهندس.بدترین بخش قضیه مواجه شدن با پدر دوستم بود که ما رو هم مقصر میدونست در این وضعی که برای پسرش پیش اومده.شاید هم حق با اون باشه نمیدونم.خیلی هم برام مهم نیست که اون چه نظری داره.چیزی که برام مهمه اینه که من سعی خودم رو کرده بودم که این وضع پیش نیاد.حالا هر کی هر جور فکر میکنه به من ربطی نداره.اما نکته ای که میخوام بگم اینه که آدم گاهی یه چیزایی داره که کمتر قدرشون رو میدونه.احتمالن باید این ریخت قضایا پیش بیاد تا اونا بهتر دیده بشن.خوشحالم که یه خانواده ی خوب دارم.همین.

چون میدونم که هیچکدوم از دوستای مشترک ما و اون دوست مذکورم آدرس روسپیگری رو ندارن اینا رو نوشتم.به هر حال بعضی حرفا هست که فقط میشه به شما زد! :)

We Change

چند وقت پیش یه کتابچه ی کوچیک از طریق یکی از دوستانم به دستم رسید که درباره ی  تبعیض علیه زنان در قوانین ایران بود.موارد تبعیض اونقدر زیاد وعجیب و غریب بود که آدم کاری غیر از تاسف خوردن نمیتونه انجام بده.در واقع قانون گذاران حکومت اسلامی به طور مشخص زنها رو تحقیر کردن.مثلن در دادگاه درباره ی بعضی از جرائم زن ها حق شهادت دادن ندارن و در مواردی هم که حق شهادت دارن،شهادت دو زن معادل شهادت یک مرد خواهد بود.

 

 

البته این فقط یکی از هزاره.به هر حال اگر میخواید در یک حرکت برای تغییر این قوانین شرکت کنین میتونین به این سایت مراجعه کنین و ضمن دریافت اطلاعات بیشتر بیانیه ی یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز رو امضا کنین.[اینجا]خوشبختانه این جور که من دیدم وبلاگستان استقبال خوبی از این حرکت کرده .امیدوارم در نهایت این حرکت تاثیر مثبتی داشته باشه.

اینک انسان

چرا من تا به این انداره دوست داشتنیم؟

ترم اول یکی از بچه ها گیر داده بود بیا با هم اتاق بگیریم.لابد دوست داشتنیم دیگه!

چرا من تا به این اندازه باهوشم؟

اینو مامانم میگه.گاهی وقتا صدام میکنه آی کیو!

چرا من تا به این اندازه خوش تکنیکم؟

دیروز با بچه ها فوتبال زدیم.سه  هیچ باختیم.دو گلش رو من زدم!

چرا من تا به این اندازه دست پختم خوب است؟

البته بچه ها بهم لطف دارن نمیذارن دست به سیاه و سفید بزنم!

افزونه:

عنوان پست یکی از آثار نیچه فیلسوف آلمانیه که اگه یه نگاه بهش بندازین مفاهیم عمیق این پست رو بهتر درک میکنین!(نمیدونم چرا هیشکی من و نیچه رو درک نمیکنه!)

دیر شده اما اصرار دارم !

  1. فکر می کنم همه دارند فیلم بازی می کنند فکر می کنم وقتی من از خونه می زنم بیرون بقیه از یه جاهایی که به فکر جن هم نمی رسه کاغذایی که روشون دیالوگ هاشون نوشته در میارن و شروع می کنن به دیالوگ حفظ کردن
  2. داداش ام یه چیزی درست کرده بود با میخ و تخته و کش ، چوب کبریت رو می ذاشتی توش شلیک می کردی ، مث ِ منجنیق ؛ خونه مون که آتیش گرفت همه ی کاسه کوزه ها سر داداش ام شکست ولی خونه رو من آتیش زده بودم
  3. مهدی از اون ور شهر پاشده بود به پیشنهاد من بیاد خونه ی ما با هم درس بخونیم هر چی زنگ زد درو باز نکردم
  4. اولین باری که دزدکی سیگار کشیدم سی و نه کیلومتر از شهر دور شدم کسی منو نبینه
  5. از همه بدتر اینکه الان با پسوورد سیا اومدم بالا دارم به اسم سیا می نویسم !

 

با تشکر از لیلا و وصله ی ناجور که منو به این بازی دعوت کردن .

 

پراکنده.هول هولکی

۱-بلاخره این پسر کار خودشو کرد.اینقدر آپ کرد که اسم من از صفحه ی اول پرت شد بیرون.(یعنی از آخرین آپ شاهرخ تا حالا هیچ پستی از من تو صفحه ی اول نبود)خدا رحم کنه جدیدن که داره هر داستان کوتاهی میخونه یه مقاله میده بیرون!شانس آوردم اون موقع که پروژه ی داستان کوتاه داشت این فکر به ذهنش نرسید وگرنه ...

۲-این روزا بد جور سرم شلوغه.از چند روز دیگه هم که تعطیلات قبل از امتحانا شروع میشه و مجبورم چارنعل درس بخونم!این شاهرخ هم که مدام اس ام اس میده چرا آپ نمیکنی.آپ میکنم ها!

۳-خانم دکتر عزیز قبلن تو یکی از نوشته هاشون نسبت به رفتار بعضی از همکارانشون اعتراض کرده بودن.[اینجا]یکی از اتفاقات بامزه ولی ناراحت کننده در همین ارتباط هفته ی پیش برای یکی از دوستانم پیش اومد.قضاوت با خودتون:

استاد با حالتی متعجب میآد سر کلاس و میگه:"برگه های میان ترمتون رو تصحیح کردم.جالبه که برای اولین بار در طول تدریسم یکی هیجده و نیم گرفته ولی نمیدونم چرا اسمش رو ننوشته.من برگه ها رو توزیع میکنم تا معلوم شه کی بوده."خلاصه همه ی برگه ها رو میده ولی کسی نیست زیر بار اون برگه بره!دست آخر معلوم میشه اون برگه کلید حل سوالا بوده که استاد خودش نوشته و میخواسته بزنه تو برد ولی اشتباهن قاطی برگه های دیگه اون رو هم تصحیح کرده.گفتم که قضاوت با خودتون.

خوشیم به خوشیتون

هنر = سرگرمی؟

پیشگفتار:

نمیدانم تا حالا گذرتان به سایت کلوب افتاده یانه.این سایت یک سایت دوستیابی ایرانی است که بعد از فیلتر شدن بدیل های خارجی اش از جمله orkut, gazzag و...پا گرفته وبه شدت مورد توجه جوانان همیشه در صحنه ی این مرز وبوم قرار گرفته(عمرن اگه بتونین حدس بزنین چه جوری میخوام این سایت رو به ماهیت هنر ربط بدم!!)چند شب پیش با یکی از دوستان سری به آنجا زدیم.خوب مثل همه ی سایت های این تیپی شما میتوانید یک بحث راه بیاندازید.اما نکته در همین جاست!وقتی که شما بخواهید یک بحث را شروع کنید  لازم است که موضوع آن را مشخص کنید که یکی از گزینه های آن این است:هنر و سرگرمی

خیلی از سایت ها ی حتی مشهور نظیر یاهو و  MSNهم این دو را یکی میکنند.بنابراین باید پرسید:هنر=سرگرمی؟

گفتار:

با یک بیان استعاری شاید بتوان گفت که هر فعالیت انسانی گونه ای سرگرمی است.

اما مفهومی که معمولن از این کلمه استنباط میشود همان تفریح کردن شامل بازی،جک،شنا و... است.برای عاشقان و شیفتگان هنر شاید حتی بدیهی به نظر برسد که با این نگاه هنر به هیچ وجه سرگرمی نیست.البته بخش اعظمی از تولیدات سینمایی و ادبی که از لحاظ جنبه های هنری ضعیف هستند اساسن کاربردی غیر از سرگرم کردن ندارند و بیشتر با اهداف تجاری به وجود میآیند(هنر به مثابه ی تجارت)اما این دسته از تولیدات هنری به هیچ وجه نماینده ی مناسبی برای هنر به طور کلی نیستند.بنابراین شاید در همین ابتدای امر بهتر باشد که حساب تولیدات هنری ضعیف را از هنر متعالی جدا کنیم(البته این کار از لحاظ فلسفی کار ساده ای نیست زیرا پیدا کردن معیارهای برتری یک اثر بر دیگری کار ساده ای نیست اما در اینجا چندان به این موضوع نمیپردازیم.اصطلاح هنر متعالی البته کلی دست و پاگیر است.ولی شاید مناسبترین کلمه برای تمایز مورد نظر ما باشد.

باید تاکید کرد که این دسته بندی منکر وجود آثار متعالی در هنر مردمی و پالپ نیست و اساسن این دسته بندی را با دسته بندی بورژوازی از هنر نباید یکی کرد.چه بسا آثار هنری که از دید بورژواها لایق هر گونه تعریف و تمجید ریاکارانه ای باشد اما آن را جزء هنر غیرمتعالی بدانیم.)

یکی از جذاب ترین نگاه ها به این موضوع نگاه هانس گئورگ گادامر  فیلسوف آلمانی است.او هنر را با تکیه بر زیبایی شناسی کانت، بازی میدانست اما به چه معنایی؟گادامر اعتقاد داشت که نباید بازی را فعالیتی بی هدف توصیف کرد و آن را سرگرمی محض دانست .بازی قاعده وقانون دارد و عناصر آن در حضور خود بازی است که معنا دارند وبا این نگاه کاملن جدی هستند.برای شخصی که خارج از زمین فوتبال به یک بازی نگاه میکند رد شدن یک کره از یک خط مسخره به نظر میرسد اما برای بازیکنی که در حال بازی کردن است این یک هدف است. کانت معتقد بود نشانه ی  نبوغ در یک فعالیت خلاقانه آن است که آن فعالیت را در خدمت هدفی در نیاورد که آن را فایده مند کند. با این نگاه گادامر معتقد بود یک فعالیت هنری را نباید با مقاصدی خاص مثل لذت بردن یا آگاهی بخشی یا برانگیختن احساسات و هر آنچه که به هنر نسبت داده میشود محدود کرد.او هنر را یک فعالیت جمعی بین هنرمند ومخاطب میدانست که در واقع بازی آزاد تخیل برای درک نمادهاست.البته آثار بزرگ ادبی وهنری به راحتی مخاطب را از تمام وجوهی که بیان شد از جمله لذت و ... بهره مند میکنند اما حرف این است که هنر را نباید محدود به آن کرد تا فضای کافی برای خلاقیت باقی بماند.بنابراین کسی که خارج از هنر به آن نگاه کند و به تلاش برای درک نمادها تن ندهد نهایتن آن را یک سرگرمی خواهد یافت که به راحتی با یک سرگرمی دیگر قابل جایگزینی است.همانگونه که مادربزرگ عزیزم هیچ وقت برایش هضم شدنی نیست که چرا بیست ودو نفر مرد گنده دنبال یک توپ بدوند! :)

Nostalgia

الف:

فرهاد مهراد:وقتی که بچه بودم خوبی زنی بود که بوی سیگار میداد و اشکهای درشتش از پشت عینک با قرآن میآمیخت.

 

دلکش:روزگار کودکی برنگردد دریغا…

Evanescence 

Where has my heart gone

An uneven trade for the real world

Oh I …I want to go back to believing everything and knowing nothing at all

 

ب: شنیدن بعضی آهنگ ها حس های غریبی ایجاد میکنن.یه دسته از این تیپ آهنگها که بد جور تحریکم میکنن اوناییه که درباره ی  کودکین.یکی از خصوصیات کودکی که شاید برای همه جذاب باشه صداقته و معصومیتی  که تو نگاه هر بچه ای موج میزنه.اما یه چیز دیگه هم هست که من خیلی دوست دارم اونم بیخیالی نسبت به آینده اس.انگار نه انگار که بعدی هم هست.

"اونقد لواشک بخور تا جونت دربیاد!"

 

پ :دیروز با بچه ها از هر دری سخنی حرف میزدیم رسیدیم به اینکه چه  چیزهایی تو بچگی برامون عجیب بوده .همه عجایب بامزه ی دوران کودکیشون رو گفتن.مهدی گفت من همیشه برام عجیب بود که چه جوری E=mc2 !!!

 

 

EVANESCENCE

در ادامه ی پستهای موسیقایی این بار یکی از گروههای محبوبم رو معرفی میکنم .Evanescence.ازتون خواهش میکنم اگه تا حالا چیزی از این گروه نشنیدین هر چه سریعتر (قبل از اینکه بقیه ی زندگیتون رو تلف کنین!)چند آهنگ از این گروه رو بشنوین.این گروه سرگذشت جالبی داره.اطلاعات تقریبن کاملی از این گروه رو میتونین از wikipedia , بخونین [اینجا]نمیشه گفت که سبک این گروه دقیقن چیه.در اغلب کارها تلفیقی جذاب وخوش ساخت از چند گونه  راک و گاهی با همراهی نواهای کلیسایی استفاده شده که کاملن متناسب با شعرهاس.اما مهمترین ویژگی این گروه صدای جذاب وتاثیرگذار خواننده ی زیبای گروه(Amy Lee) هستش که در ضمن رهبر گروه هم هست.ازEvanescence تا الان فقط چهار آلبوم به همراه چند آهنگ به طور پراکنده منتشر شده ولی در همین مدت کم تونستن طرفدارهای زیادی در سراسر دنیا پیدا کنن.جالبه بدونین آلبوم fallen این گروه حدود چهارده میلیون نسخه فروخت وحدود چهل وسه هفته در10top جهان بود.نکته ی جالب دیگه اینکه فقط هشت آلبوم در تاریخ موسیقی وجود داره که بیشتر از یک سال در50top بودن یکیش همین آلبومه.در ضمن این گروه گرمی سال 2004رو باز هم به خاطر این آلبوم گرفتن.

 

 

آهنگ های زیر رو از این گروه توصیه میکنم:

Origin (2000): Imaginary, Field of innocence, Anywhere, whisper

 

Fallen (2003): Going under, Bring me to life, Everybody's fool, My immortal, Hello, My last breath

 

Anywhere but home (2004): این آلبوم در واقع گلچینی از آهنگ های قبلی به اضافه ی چند آهنگ که قبلن به شکل غیر رسمی منتشر شده بود.                                                                          

Thoughtless, missing, Tourniquet

The open door (2006): این جدیدترین آلبوم گروهه که همین ماه (اکتبر) منتشر شده و در اولین هفته فروش حدود چهارصد و هفتاد وهفت هزار نسخه فروخت.به لطف دوست عزیزم پوریا که انگلیس زندگی  میکنه من هم یه نسخه از این آلبوم رو دارم.                                                                              

Lithium, Weight of world, Lacrymosa, cloud nine, Snow white queen, good enough

اما یه سری آهنگ هست که مربوط به سالهای اول شروع فعالیت گروهه.که به نظر من همه جز بهترینهای گروه باید قرار بگیرن از جمله:

Solitude, forgive me, give unto me, Before the Dawn, You.

زندگی دانشجویی

برگشتن سر درس و مخش!هم جالبه ها.ااگر این اضطراب نمره گرفتن وپاس کردن واحدها نبود جالبتر هم میشد.از اینها که بگذریم این ترم دو تا درس دارم که برام خیلی هیجان انگیزن.کوانتم و فلسفه ی علم.(برای من که تعداد واحدهای پاس کردم نوحه اس اینجوری حرف زدن درباره ی درس یه کم خنده داره!)درباره ی این دومی باید بگم با قولی که استاد داده برام جذابتر هم شده.قراره که بحثها بر پایه ی نظریه ی میدانها در فضای منحنی باشه.اگه به چیز جالبی بر خوردم حتمن  اینجا میارم.بگذریم.بعد از دهن سرویسی روزای اول و اسباب کشی کردن(من با سه تا از دوستام خونه اجاره کردیم)،حالا اوضاع کم وبیش مرتبه.دوستام هم به از شما نباشن بچه های خوبین.این پست رو دارم از لپتاپ آرمان(یکی از همخونه ای هام )میفرستم(با تشکر از آرمان عزیز)وسیله ی جمع و جور ومفیدیه.حتمن باید یکی بخرم.(پولم کجا بود؟!)

اون هفته ی اول که کلاسا تق و لق بود از بیکاری هی ورق بازی میکردیم.بعد مهدی(یکی دیگه از هم خونه ای هام(چه اصطلاحی!))شروع میکرد به گیتار زدن.جای شما خالی.آی دپرس میشدیم!بعدش هم آهنگ گل یخ کورش یغمایی رو میزد.ما هم باهاش زمزمه میکردیم:

بهار از دستای من پر زد و رفت

گل یخ توی دلم جوونه کرده

تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم

کی شکوفه توی این زمونه کرده

چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه

گل یخ توی دلم جوونه کرده

بعدش هم یکی یه شعری(منظور نوع خاصی از شعره!)میگفت و همه از مود غم در میومدیم.انگار هیچیه این دوره جدی نیست!؟

خوشیم به خوشیتون.

تقاص

ميدانم كه چشمهاي پدرم را بسته اند. ميدانم كه تير فرق چشم هاي مرا با سيب نميداند. ميدانم كه چشم هاي زيادي مرا نگاه ميكنند.چشمهاي ماري. ميدانم كه نوك تير خيلي تيز است اما شعور ندارد. ميدانم كه پدرم دوستم دارد. ميدانم كه ماري اسم يك گل است. ميدانم كه ممكن است تا چند لحظه ي ديگر ماري ديگر هيچگاه از من آبستن نشود. ميدانم كه تير همانجايي ميرود كه در امتداد انگشت پدرم باشد. ميدانم كه بايد بيحركت بمانم. ميدانم كه پدرم مجبور است شرط را ببرد چون نميخواهد شاهد قرباني شدن پسرش باشد. ميدانم كه تيرانداز خوبي است اما آيا ميتواند امتداد انگشتش را از روي پيشاني من بردارد؟ ميدانم كه ماري الان دارد ناخن هايش را ميجود و گريه ميكند. ميدانم كه بهتر است من هم چشم هايم را ببندم و به صداها و بو هاي اطرافم بي توجه باشم.ميخواهم تصور كنم كه پدر كارش را خوب بلد است.

افزونه:

1-اين  تلاش ديگري است براي ياد گرفتن.نظر شما برايم مهم است.سخت بگيريد!

2-من ويلهلم تل را نخوانده ام.اين را به خاطر شاه رخ و فريباي عز يز ميگويم!

Ultimo tango a Parigi

يكي از موضوعاتي كه من و شاه رخLast Tango In Paris معمولن درباره ي اون بحث ميكنيم،سينماست.توي جريان اين بحثا هميشه يه سري نكات هست كه از همديگه ياد ميگيريم و برداشتهاي همديگه رو درباره ي يك فيلم كاملتر ميكنيم.پيشنهاد من بود كه بعضي از اين ديالوگها رو توي روسپيگري بياريم كه علاوه بر اينكه ممكنه براي كسي جالب باشه ممكنه بعضي از دوستان نكاتي رو مطرح كنن كه ديد ما رو نسبت به اون اثر خاص كاملتر كنه ودر واقع اين كار باعث بشه كه تعداد بيشتري توي اين بحث شركت كنن.اين ريخت پست نوشتن البته سخته چون بايد يكي از ما زحمت تايپ كردنش رو بكشه كه اين بار چون پيشنهاد من بوده مجبورم اين كار رو بكنم. اين دفعه درباره ي  فيلم  Last Tango In Paris ساخته ي برناردو برتولوچي حرف ميزنيم.دوباره ديدن اين فيلم بعد از مدتهابيشتر به خاطر كاري بود كه شاه رخ مدتيه ميكنه.يعني بررسي مجدد كارهاي يه سري از كارگردانهاي بزرگ كه با برتولچي شروع شده.بهانه ي خوبي بود تا من هم دوباره  اين اثر مهم تاريخ سينما رو ببينم.  البته بحث فقط روي اين اثر نخواهد بود و به يه سري چيزاي بيربط هم كشيده شده كه شايد براتون جالب باشه.

ادامه نوشته

بلم سنگي

يكي از سوالاتي كه معمولن در رابطه ي با روايت پردازي مطرح مي شود اين است كه چه هنري در بيان درونيات هنرمند قوي تر وموثرتر عمل مي كند و مثلن  ادبيات محمل قوي تري است يا سينما.بسياري بر اين عقيده اند كه سينما تقابل بي واسطه تري را ايجاد مي كند ولي خيلي ها از جمله كيشلوفسكي - كارگردان بزرگ سينما - معتقد است در ادبيات امكاناتي وجود دارد كه در سينما وجود ندارد خصوصن وقتي كه مولف قصد بيان درونيات شخصيت ها را داشته باشد .مثلن خود كيشلوفسكي در فيلمنامه ي زندگي دوگانه ورونيك چيزهايي را بيان كرده  كه در واقع در فيلم قابل مشاهده نيستند و صرفن براي خواننده ي فيلمنامه شايد نوشته شده اند.البته اين نظر را نمي توان به طور قاطع پذيرفت ( البته خود كيشلوفسكي خدابيامرز هم قاطعانه اين را نگفته) ولي گاهي آدم به آثاري برمي خورد كه تصور اينكه به فيلم دربيايند سخت است يا دست كم فيلمي كه اين روايت را بيان كند به نا چار بسياري از ظرا يف را از دست می دهد واين مجموعن كفه ي ترازو را به نفع ادبيات سنگين مي كند.به عنوان نمونه همين رماني كه در ادامه معرفي خواهم كرد.

بلم سنگي نوشته ي ژوزه ساراماگو با ترجمه ي مهدي غبرايي.بعد از مدت ها تجربه ي يك رمان  از ساراماگو برايم بسيار لذت بخش بود و بايد اعتراف كنم بعد از همه ي نام ها بهترين و لذت بخش ترين اثري است كه از ساراماگو خوانده ام .

ساراماگو در اين اثر همه چيز را به بازي مي گيرد.از مفاهيم پرطمطراق سياسي مثل اتحاد اروپايي تا مفاهيم مذهبي و مسيحي.از روابط انساني تا روال مرسوم داستان گويي.به هيچ چيز رحم نمي كند واين بار در قالب يك راوي پرگو و شوخ ولي دوست داشتني كه با تسلط شما را با خودش همراه مي كند.اما هميشه بين شما و روايت حضور دارد.گاهي با حرف هايي حاشيه اي حوصله ي مخاطب را سر مي برد و گاهي با كنايه هاي جذاب او را به خنده  وامی دارد . ساراماگو به راحتي يك فاجعه ي دور از ذهن را تصوير مي كند و با دقت بسيار جزئيات آن را شرح مي دهد.چنان پرتقال و اسپانيا را از اروپا سوا مي كند كه به شك بیفتي و نگاهي به نقشه بياندازي.

به هر حال تصور مي كنم كه اگر قرار باشد كه يك اثر سينمايي اين روايت را بيان كند حاصل كار يك فيلم دويست ساعته مي شود با يك نريشن اعصاب خوردكن!