ميدانم كه چشمهاي پدرم را بسته اند. ميدانم كه تير فرق چشم هاي مرا با سيب نميداند. ميدانم كه چشم هاي زيادي مرا نگاه ميكنند.چشمهاي ماري. ميدانم كه نوك تير خيلي تيز است اما شعور ندارد. ميدانم كه پدرم دوستم دارد. ميدانم كه ماري اسم يك گل است. ميدانم كه ممكن است تا چند لحظه ي ديگر ماري ديگر هيچگاه از من آبستن نشود. ميدانم كه تير همانجايي ميرود كه در امتداد انگشت پدرم باشد. ميدانم كه بايد بيحركت بمانم. ميدانم كه پدرم مجبور است شرط را ببرد چون نميخواهد شاهد قرباني شدن پسرش باشد. ميدانم كه تيرانداز خوبي است اما آيا ميتواند امتداد انگشتش را از روي پيشاني من بردارد؟ ميدانم كه ماري الان دارد ناخن هايش را ميجود و گريه ميكند. ميدانم كه بهتر است من هم چشم هايم را ببندم و به صداها و بو هاي اطرافم بي توجه باشم.ميخواهم تصور كنم كه پدر كارش را خوب بلد است.

افزونه:

1-اين  تلاش ديگري است براي ياد گرفتن.نظر شما برايم مهم است.سخت بگيريد!

2-من ويلهلم تل را نخوانده ام.اين را به خاطر شاه رخ و فريباي عز يز ميگويم!