انتقاليه!

 

تا حالا شده در خانه تان را باز كنيد و ببينيد خانه ي همسايه است.بعد يه كم به كليد توي دستتان نگاه كنيد با دهان باز.دوباره  شماره ي آپارتمان را نگاه ميكنيد.نه درست است.پس چه خبر شده؟زن وبچه ي همسايه چرا توي خانه ي من دارند وول ميخورند؟!عيال خودم كجاست؟ولي مبل و صندلي ها و فرش و دكوراسيون خانه هيچ شباهتي به خانه ي من نداشت.پس اين كليد چرا در را باز كرد؟دوباره امتحان مي كني.اين بار باز هم خانه ي يكي ديگر است .باز هم با وحشت در را ميبندي. نكند يكي يقه ات را بچسپد كه دزد دزد و...بعد چندين بار بالاخره خانه خانه ي خودت است اما يك چيزهاييش نيست.نقاشي كه به ديوار زدي مثلن جايش يك ساعت بدقواره زده اند و ميز ناهار خوري را گذاشته اند توي اتاق خواب و غيره و غيره

چي فكر ميكنيد:

1-من حالم خوب نيست دارم پرت و پلا ميگم!؟

2-اين خوابيه كه ديشب ديدم؟

3-اين آخرين رمان يا فيلميه كه ديدم و غيره وغيره؟

4-غيره و غيره وغيره؟

نه دوستان اين داستان كاملن واقعيه.فقط توي دنياي مجازي اتفاق افتاده.چند وقتيه كه بلاگفا كه بدون شك يكي از بهترين دستاوردهاي مهندسين ومتخصصين علوم رايانه وغيره در ايران است مدام دارد بازي در ميآورد و روي اعصاب ما راه ميرود.هر چه هم با مسئولين امر تماس ميگيريم كسي جواب درست درماني نداده خيالمان راحت شود!به همين دليل و دلايلي از اين دست تصميم گرفتيم (مجبور شديم!) جل وپلاسمان را جمع كنيم برويم به دامان اجانب !فقط مانده ايم كه آرشيو را چه جوري منتقل كنيم كه اميد وارم دوستان ايده اي داشته باشند. دوستاني كه لطف كردهاند اينجا را لينك كرده اند باز هم لطف كنند و لينك را تصحيح كنند كه آن طرف غريب نمانيم.آن طرف را كمي آب و جارو كرده ام اما هنوز تر تميز نشده.به بزرگواري خودتان ببخشيد.اسباب كشي است ديگر.آها كم مانده بود يادم برود آدرس خانه ي جديد را بدهم:

از اين به بعد روسپيگري را اينجا بخوانيد:  

                                                                                                                                                                

Http://roospigari.blogspot.com

 

پي نوشت:هر بار اون ور رو آپ كنيم اين ور رو هم پينگ ميكنيم.دوستان ناراحت نشن! ضمنن خواهش میکنیم این ور کامنت نذارین چونکه ممکنه دیر تایید بشه شرمنده شیم.

دقت كردين داريم توي كريستال زندگي مي كنيم ؟  

 

هميشه كه دلايل  ِ‌روي كاغذ تعيين كننده نيستند ،‌ بيشتر وقت ها دلايلي كه نه ديده نمي شوند نه شنيده مي شوند نه چشيده مي شوند . . . مي شوند علت تامه ؛ من مي دانم كه سيگار كشيدن براي سلامتي م مضر است و من بيماري را دوست ندارم ؛‌ صغرا كبرايي به اين راحتي اما به نكشيدن سيگار منجر نمي شود ،‌ تازه ،‌ جالب قضيه اينجاست كه صغرا ها و كبراهاي ديگري هم هست مثلا ً‌ سيگار كشيدن پول آدم را هدر مي دهد و من دوست دارم پول بيشتري داشته باشم ؛‌ سيگار كشيدن من را از چشم ديگران مي اندازد و من دوست ندارم از چشم ديگران بيافتم ؛‌ اگر مادرم بفهمد من سيگار مي كشم آنقدر غصه مي خورد كه اصلا ً‌دوست ندارم به اش فكر كنم و من دوست ندارم مادرم غصه بخورد و . . . اما من سيگار مي كشم به همين راحتي . اين نوع تصميم گيري درست مشابه تصميم گيري هاي ديگر – دست كم براي من – است ؛‌ مثال ها شخصي هستند و شايد خيلي هم جالب نباشند اما با كنار هم قرار دادن اين فرايند تصميم گيري در كنار ساير موارد از قبيل رفتار هاي مشابه من و رضا در مقايسه با رفتار هاي مشابه ِ‌دو برادر ديگر و . . . نتيجه مي شود اين كه ساختاري يكسان بر كل ِ‌حيات حاكم است كه (‌ صداي ناظري مياد كه روز تويي روزه تويي حاصل دريوزه تويي آب تويي كوزه تويي آب ده اين بار مرا ،‌ ساختار فراكتالي رو مي بينين ؟ راستي ‌" وجدان زنو " رو خوندين ؟‌ فصل ترك سيگارش چقدر معركه س ؛‌ چند وقتيه كتاب معرفي نكردم اينو از دست ندين :‌ وجدان زنو ،‌ ايتالو اسووو ،‌مرتضي كلانتريان ، ناشرش معلوم نيس ! رو كتاب نوشته مركز پخش :  كتاب برگزيده ،‌برگرديم به هندسه ي فراكتالي )  نمونه هاي مشابه ،‌ خيلي هستند در واقع شباهت هايي كه در جهان (‌ مي تونين به جاي جهان بگيد دنيا ،‌طبيعت ،‌زندگي يا سيستم حاكم بر حيات ،‌ مشكلي پيش نمياد )‌ هستند به مراتب بيشتر از آني ست كه معمولا ً‌فكر مي كنيم ،‌ نتيجه ي كاربردي و كاركردي اي كه مي تونيم ازين موضوع بگيريم اينه كه وقتي به مشكلي برخوردين كه نمي دونين بايد چه جوري حل اش كنين به يك موضوع مشابه فكر كنين شرايط و نتايج رو با ضرايب تبديل شون نگاشت كنين به فضاي ديگر .

باز هم تاكيد مي كنم ساختار ِ‌حاكم بر حيات به شدت فراكتالي ست

 

 

‍ [ امروز تولد ِ‌برناردو برتولوچي هست برناردو يي كه با آخرين تانگوش گرفتارمون كرد با گرفتارش آسمون جلمون كرد با اسمون جل اش . . . با وجودي كه هنوز از خيلي از ايتاليايي ها فيلم نديدم ولي نمي دونم چرا فكر مي كنم برتولوچي سر و گردن اش خيلي سر و گردن تره ! ]

 

پراکنده:ملیت و ...

۱-نميدانم قضيه ي اين فيلم 300 كه هاليوود ساخته چيست ولي هر چه هست خدا خيرشان بدهد از وقتي اين فيلم اكران شده سيماي جمهوري اسلامي مدام دارد از تاريخ پرشكوه ايران صحبت ميكند و مدام از آثار تاريخي مستند پخش ميكند.انگار اين جور تحقير كردن هاي احمقانه لازم است تا سياست گذاران فرهنگي اين جامعه كمي از لاك ديني بيرون بيايند و به گذشته ي اين كشور با ديد بازتر و واقعي تر نگاه كنند. به هر حال وقتي كه خود اين آقايان در تخريب آثار باستاني كمر همت بسته اند شايد خيلي هم به سينماگران هاليوودي نتوان ايراد گرفت.

 

۲- يك مناسبت كه سال قبل يادآوري كرده بوديم امسال متاسفانه فراموشمان شد،روز پنجم اسفند بود.اين روز به نام سپندارمزد يا اسپندارمزد به چند معني آمده.اما ابوريحان ثبت كرده كه اين روز در ايران باستان روز زن بوده و رسم بوده كه در اين روز زن ها از همسرانشان هديه ميگرفتند و به هر حال جشن ميگرفته اند اين روز را.يادمان باشد سال بعد .

 

۳-امسال هم وبلاگ راز كتابهاي دوست داشتني را انتخاب ميكند تا دير نشده برويد انتخاب كنيد.توضيحات كامل تر هم همان جا آمده[اینجا].

 خوشيم به خوشيتان

درختي رو آب ميدي كه بالاخره خودت رو ازش آويزون مي كني

[ شروع ِ‌موسيقي ]

 

مثل وقتي كه كار كردن توي اون شركت رو بي خيال شدي ،‌ مثل سيگار كشيدن ات ،‌ مثل دست رو دست گذاشتن ات ،‌ ادامه دادن رابطه ت با حجت ،‌ انصراف دادن ات ،‌ دوباره برگشتن ات ، ‌شمال رفتن ات ، ابراز علاقه كردن ات ،‌ مي دوني داري اشتباه مي كني و ادامه مي دي  .

مثل روز برات روشنه كه همه رو از دست مي دي ، خونواده ت رو ،‌ ديگري رو ، ليلا رو ، اما بازم يه جوري ادامه مي دي كه انگار همه چي بر وفق مراده ، سيا ميگه انصافا ً‌خوب از پس مشكلات بر مياي خودم هم باورم شده ،‌ فكر مي كنم اين زخم ها رو قاتر اگه مي خورد از پا در اومده بود (‌ حسين ،‌ قاتر تو پس مي دم به خدا ) .

كم نميارم ولي ،‌ من شاه رخ ام ، شاه رخ ‌!

 

[ اينجاي متن ، موسيقي قطع ميشه كارگردان مياد جلوي دوربين و : ]

 

(‌ امروز سالگرد درگذشت كيشلوفسكي هم هست كسي كه عجيب دوست اش دارم و اي كاش فيلم هاي اش را نمي ساخت تا من غصه ي اين را نخورم كه ديگري از كيشلوفسكي چيزي حالي ش نمي شود )‌

 

آدم همیشه باید خودشو کنترل کنه

امروزنشسته بوديم من و رضا و زن داداش ام و دختر دايي م و مادرم نشسته بوديم مادرم يه چيزي گفت كه اعصاب ام كلا ً‌ريخت به هم ؛‌ نيگاش كردم يه لبخند زدم يه نفس عميق كشيدم رفتم تو آشپزخونه يه ليوان آب خوردم برگشتم هر چي از دهن ام دراومد بهش گفتم

اتوبان ساوه ،‌ دوشنبه چهاردهم اسفند

تابلوي تهران 35 km را از دور مي بيني

-         بزن كنار جامونو عوض كنيم

 

  به دوست داشتن ِ‌ديگري شك مي كني ،‌ هم به دوست داشتني كه ديگري فاعل آن است هم به آني كه مفعول ؛‌ ترجيح مي دهي به جاي دوست داشتن بگويي اشتياق ،‌ ديگري را خيلي وقت پيش از رولان بارت گرفته اي ؛‌ يادت مي افتد كه اشتياق را هم از آنجا داري ؛ ‌قرار بود فكرت جاهاي پرت نرود بر مي گردي به ترديد ؛‌

 

بايد دوباره مرور كني ، فاطي ،‌ عشق دوران نوجواني ،‌ عشق اول ،‌ وقتي هنوز جاذبه ي جنسي نمي داني ،‌ اگر چه بعضي سيگار هاي شب هاي خوابگاه را هم به ياد فاطي كشيدي و اگر چه هنوز فكر مي كني فاطي عشق اثيري ست  ؛ صداي شهرام بالا مي آيد "‌ من در اين آبادي پي چيزي مي گشتم ،‌ پي خوابي شايد پي نوري ريگي لبخندي "

مرور ساغر و عصمت و طيبه و بقيه ،‌ دردي را دوا نمي كند ،‌ به دوست داشتن ِ‌ديگري شك كرده اي

 

تهران 25 km 

 

گوشي ت زنگ مي خورد ؛‌ ديگري است ،‌ كمي از شك ات كم مي شود ،‌ بعضي نتيجه گيري ها كم رنگ مي شوند بعضي پر رنگ ؛‌ فكر مي كني هنوز از مجردي چيز هايي مانده كه نكرده اي ،‌ ياد حرف هاي سامان مي افتي ،‌ ليلا زنگ مي زند قرارت را با او فيكس مي كني ،‌ اصغر چپ چپ نگاه مي كند قسم مي خوري منظوري نداري اين فقط يك ارتباط دوستانه است ،‌ فكر مي كني چه جوري از رابطه ي دوستانه خارج شوي

 

تهران 15 km  

 

لعنتي چيزي توي صدات هست كه تا به كسي مي گويي دوستت دارم طرف يك دل نه صد دل عاشق ات مي شود پس چرا خودش پيش دستي نكرد ؛‌ چون اينجا ايران است و فرهنگ ما اينجوري است لابد

 

به تهران خوش آمديم

 

كافه گودو ،‌ حياط خلوت  چيستا يثربي ،‌بيمارستان كسرا ،‌ نشر چشمه ،‌نشر ثالث ،‌ آقابزرگ ،‌عياران ،‌ پارك لاله .

اين ترديد لعنتي تمام مسير برگشت هم ول كن نيست .

پراکنده:بیمارستان.زنان و...

۱-این چند روز حالم خوش نبود.بیمارستان و سرم و دست آخر موجودی مرموز و مخوف به نام آمپول.چشمتان روز بد نبیند.البته الان خوبم(تیری تخته ای چیزی دم دستتان است یک تق بزنید کوری چشم حسود!)گمانم تقصیر این آپ کردن های پشت سر هم بود(یادم نمیاد این جور ناپرهیزی کرده باشم سه پست پشت سر هم!)شاه رخ هم این چند روز درگیر عمل جراحی دایی عزیزش بود. خدا شفا بدهد.به هر حال شرمنده ی دوستان عزیزی بودیم که احوال پرسمان بودند.

۲-فردا ۸ مارس است روز جهانی زن.نیاز به گفتن ما نیست احتمالن.شما بهتر میدانید.دعا کنید امسال گردهماییها و اعتراض ها به خشونت نکشد دم عید.سیاست گذاران این جامعه هم یک کم عقل توی سرشان بیاید.(شخصن که چشمم آب نمیخورد.)

۳-شاه رخ که سرش خلوت شود گمونم به جای آپ کردن های روزانه دقیقه ای آپ کند.خدا به داد من برسد!

خوشیم به خوشیتون

 

توضیح

استاد عزيز جناب آقاي قراباغي در كامنتي كه براي خانم دكتر‌[اين پست]گذاشته اند ما را (البته شاه رخ را.ظاهرن كسي من رو به رسميت نميشناسه!دپرسم!)مخاطب قرار داده اند ودرباره ي عنوان روسپيگري نكاتي را فرموده اند كه علاوه بر اينكه مايه ي افتخار ما شد كمي توضيح را نيز ناگزير كرد:



استاد عزيز شايد حق با شما باشد هر چند كه از دادن اين حق چندان راضي نيستم.زيرا همانگونه كه توضيح داده بوديم مراد ما از اين عنوان همان وجه استعاري بود و توقعمان آنكه دوستان به همان مفهوم برسند و با ديدن اين نام لبشان را گاز نگيرن كه چقدر ركيك!تفاوت هاي نسل ما و شما هم نياز به يك جامعه شناس خبره دارد پس بماند براي اهل فنش.


اما موضوعي كه در واقع ميخواهم بگويم همان برداشت هاي متفاوت ما و شما(شايد نسل هايمان) از اين نامگذاريهاست.شما فرموده ايد كه اينها عصياني است دربرابر رسميت نسل شما.چيزي كه از نوشته ي شما برايم معلوم نشد اين است كه به ما حق ميدهيد كه در مقابل رسميت نسل شما بايستيم؟ارزشهايتان را دست كم آنگونه كه شما به آن باور داريد نپذيريم؟


كمي منصفانه كه نگاه كنيد ميبينيد كه نسل ما را فقط ميشود از روي شناسنامه اش جوان دانست!ما در دل جنگ به دنيا آمديم در كشوري ملتهب از انقلابي كه از ما ميخواستند ناخواسته ميراث دارش باشيم.ما با ليست بلند بالايي از ارزشها بزرگ شديم كه آزادي جزئشان نبود.


جنس مخالف براي ما معما بود و جاذبه ي جنسي كشف و شهودي غريب!نسل ما اولين نسلي بود كه پديده هاي ارتباطي جديد(اينترنت و وبلاگ و ماهواره وخيلي چيزهاي ديگر) را تجربه ميكرد-شايد به همين دليل است كه شما خود را در اين جمع وصله ي ناجور ميدانيد-اما ما در مهم ترين ارتباطهايمان ناپخته بار آمديم.يادش به خير با يكي از دوستان(امير عباس عزيز) در پارك طالقاني چند سال پيش نشسته بوديم، بحثمان درباره ي ارتباط بين زن و مرد بود.تا اينكه چندتا دختر آن طرفتر ما نشستند.امير گفت:حالا اگر من از يكيشان بخواهم دو كلمه با هم حرف بزنيم سريع ذهنشان ميرود روي چيزهاي بد! حتمن بايد بگويم خانم ميشه چند دقيقه با شلوار با شما صحبت كنم!!


نسل ما هي عاشق شد و به ديوار خورد!بعد سيگاري پاي لبش گذاشت و كلاه فيلسوفي سرش كرد.نسل ما ارزش هاي انساني را نديد، در كتابها خواند،خوابش را ديد.عصيانگر شديم؟درست است.عصيان در برابر همه چيز.آري،عصياني كه زير پوستمان منجمد شد.به جان آمديم و مجالي براي خوش باوري نداريم كه چيزي را بسازيم.


تجربه ي ما از زندگي يكسره با تجربه ي شما متفاوت است.البته اين را هم قبول نميكنم كه ما در مقابل ارزشها ي شما ايستاديم.ما فقط با چشم و گوشی دیگر با ارتباطي كه با جهان اطرافمان داشتيم خودمان و جايگاهمان را بازتعريف كرديم و ميكنيم.مدام دست و پا ميزنيم تا از سردرگمي نجات پيدا كنيم.


دلخوشيم به كساني چون شما كه دست كم سعي ميكنيد ما را دريابيد.



پي نوشت:اين عنوان بد جور دارد دردسر ميشود.توضيحاتمان هم كه ظاهرن فقط خودمان را قانع ميكند.يكي از دوستان ايميل زده و گفته خيلي دوست دارم وبلاگتان را لينك كنم ولي خجالت ميكشم كسي اين اسم(روسپيگري)را توي لينكداني من ببيند!احتمالن منظورشان اين بوده اين اسم را عوض كنيم.ميبينيد چه توقعاتي دارن.مثل اين است كه بگويند اسمت را عوض كن تا باهات حرف بزنم.خدا را خوش نمياد اينقدر نوي ذوقمان بزنيد.


خوشيم به خوشيتان.

خود درگیری!!

همه بايد بدانند كه مسافر هستند.همين.درست است كه پول ميدهند ولي دليل نميشود كه فكر كنند چيزي خريده اند يا صاحب چيزي شده اند. هيچ كس بدون اجازه ي من حق ندارد به چيزي دست بزند.حتي صداي پخش را كم وزياد كند!من با احترام با آنها (مسافرها) صحبت ميكنم اما آنها بايد بدانند كه فقط مسافر هستند.همين.

 

من هر روز اين مسير را بارها طي ميكنم.آن را مثل كف دستم بلدم.ولي برايم كسالت آور نيست. به آن عادت كرده ام.البته لوازم رفاه خود را فراهم كرده ام.هر چيزي كه اين تصور را ايجاد كند كه راحتم.يك ال سي دي كوچك SONY و يك پخشcd JVC.موبايل هم دارم كه آن را گذاشته ام بالاترين نقطه،روي داشبورد، جلوي چشم. براي آنكه يادم نرود ميتوانم با همه در ارتباط باشم.زنده ام،حتي اگر تا اولين آبادي 500 كيلومتر فاصله باشد،حتي اگر ساعت از دو نصفه شب هم گذشته باشد.برايم مهم است كه مسافرها بدانند كه من از مدت ها پيش موبايل دارم.با اين همه موبايل ارزان قيمت كه وارد بازار شده  ديگر موبايل داشتن را نميتوان خيلي افاده كرد.

برايم مهم نيست كه مسافرها دوست دارند چه موسيقي گوش بدهند.جاز،راك،كلاسيك،شاد يا غمگين.شايد حتي يكي از آنها هوس ترانه اي كرده باشد مثلن از Leonard Cohen ولي اصلن مهم نيست چون من اصلن اسم اين يارو را هم نشنيده ام!من كار خودم را ميكنم.حميرا.او چيزي نميخواند كه كسي نفهمد:

اگه بر دگري بوسه زنم حرامهههههههه!

من آدم خير خواهي هستم.هر بار توي جاده پليس ببينم حتمن به راننده هاي ديگر كه از روبرو ميآيند با چرخاندن دست اطلاع ميدهم.من دوست ندارم كسي توي دردسر بيفتد.به هر حال خدا و پيغمبري هست.اين قرآن را گذاشته ام پشت فرمان براي چه؟"يك بار توي جاده نصف شب من بودم و يك مسافر توي جاده ديديم يه پژو زده بغل.گفتيم نكنه اتفاقي افتاده باشه(اين را بلند براي مسافرها تعريف ميكنم) آقا رفتيم پايين ديديم دوتا جوون جسارته دارن با هم ور ميرن.پسره تا ما رو ديد رنگش پريد. مثه چي ترسيده بود .بيشرف گفت شما هم بياين هر كاري دوست دارين با دختره بكنين ولي ما رو تحويل ندين.من عصباني شدم پسره رو مث سگ زدم.داديم دختره لباساشو پوشيد و برديم تو اولين پاسگاه تحويلشون داديم."انگار براي شان جالب نبود.اصلن مهم نيست.ديگر برايشان چيزي تعريف نميكنم.

 من هر نشانه اي را كه به من يادآوري ميكند كه مدام دارم يك مسير را طي ميكنم از بين ميبرم.من از تصور اين فرسايش گريزانم.به همين دليل كيلومتر شمار را از كار انداخته ام.ماشين من هيچ وقت بيشتر چند كيلومتر راه  نرفته.هميشه آن را تازه از كمپاني تحويل گرفته ام!مثل ساعت كار ميكند.

از آدم هاي فضول بدم ميآيد.مخصوصن اگر بفهمم يكي از اين مسافرها توي ذهنش سعي كند حركات و رفتارهاي مرا مسخره يا چه ميدانم تحليل كند، كفري ميشوم.اين جوانكي كه عقب نشسته.با آن لنگ هاي درازش خيلي مشكوك است.بد جور دارد مرا نگاه ميكند.چه لبخند احمقانه اي زده.از توي آينه دارد مرا نگاه ميكند.گمانم دارد همان غلطي را ميكند كه بدم ميآيد.

"هي يارو داري چه غلطي ميكني..."

توضيح:چند روز پيش مجبور شدم يه سفر چهار پنج ساعتي با يكي از اين مسافركشهاي خطي(همين سواريهاي زرد بين شهري. اصطلاح درستش چيه؟!) داشته باشم .اين پست از همون جا آب ميخوره! 

شاید شهید نشد ، خود کشی کرد .

یکی دو سال پیش بود که با یاسر برنامه ی کتابخونی راه انداخته بودیم و اولین کتابی که یاسر آورد و قرار شد بخونیم و جلسه بذاریم راجع بهش حرف بزنیم " ساعت پنج برای مردن دیر است " بود . کلی باهاش حال کردیم و از سپیدی های متن اش حرف زدیم و غصه خوردیم که چرا اسم ضعیف ترین داستان کتاب روی کل کتاب گذاشته شده .

 

یکی دوماه پیش بود که دنبال دختری می گشتم با  گوشواره های مروارید و می دونستم سر ِ چشمه هست و مستقیم رفتم نشر چشمه که چشمم خورد به کات ، منطقه ی ممنوعه / امیر حسن چهل تن / موسسه انتشارات نگاه / چاپ اول : 1383 / 750 تومان  

 

آقای چهلتن ِ عزیز ، اگه قرار هست این داستان–فیلم رو بسازین ؛ باور کنین فقط توی همین وضعیته که ساختن و دیدن اش ارزش داره ؛ منظورم از وضعیت ، دقیقا ً شرایط فرهنگی هست ؛ فکرشو بکنین چند سال دیگه – روی چندش اصلا ً حرف ندارم ! – توی ایرانی که فضای باز سیاسی فرهنگی وجود داره و همه حق انتشار کتاب و ساخت فیلم و درآوردن روزنامه و . . . دارن چه لطفی داره ساختن و دیدن این فیلم ؟

 

شما هم اگه می خواین بخونین دقیقا ً وقت اش الانه ، تا مسوولین فرهنگی کشور عوض نشدن باید این کتابو خوند ، بعدش دیگه لطف اش فقط به اینه که راجع به تو در تو بودن اش حرف بزنیم و اینکه مرحمت بازیگر بود یا نه ؛ ولی الان میشه راجع به اینکه میشه کسی شهید شده باشه و با دختر همسایه هم سر و سرّی داشته حرف زد و اینکه اصلا ً شاید شهید هم نشده باشه .

مردی که مردی که لیبرتی والانس را کشت را کشت

تازه می خواستم راجع به مردی که لیبرتی والانس را کشت هم چیزی بنویسم ؛ دم این سانسور چی ها گرم ، فیلم صدو نوزده دقیقه ای رو جوری کردن اش هشتاد و هشت دقیقه که آدم از استفاده ی فعل ِ کردن هیچ ابایی نداره .   

 

( چقدر با عنوان این پست حال می کنم ، دارین نکته شو ؟ )

جایی از کتابخانه ی بابل

موندم کتاب " متن هایی برای هیچ " رو کجای کتابخانه ام بگذارم ؛ نه شعر است این کتاب نه داستان نه در حیطه ی سینما نه تحلیلی است نه تاریخی ؛ کتابخونه ای هست که یک قفسه داشته باشه که توش فقط یک دونه کتاب جا بشه ؟

 

فوق العاده ست این کتاب ؛ گوش کنین یه کم : همه جا تاریک است کسی نیست سرم چه شده لابد در ایرلند جایش گذاشته ام توی پیاله فروشی باید هنوز همانجا باشد روی پیشخوان لیاقت اش همین بود .

 

اگر فکر می کنید مرجع ِ ضمیر " اش " بعد از لیاقت " سر " هست سخت در اشتباهید ؛ این فقط یک نمونه از هزاران است . من اصلا ً در حدی نیستم که بخوام راجع به این کتاب نظر بدم فقط توصیه ش می کنم .

 

متن هایی برای هیچ / سامویل بکت / علی رضا طاهری عراقی / نشر نی / 1200 تومان

 

وقتی تسبیح نداری و صدای فاتحه مع الصلوات هم هست

یعنی اونی که الف و لام های " یا ابا عبدالله الحسین " رو اینقدر بلند و کشیده نوشته ، می خواسته بلندی نیزه های کربلا رو نشون بده یا این منم که دارم از هر چیزی، چیزی در میارم ؟