درختي رو آب ميدي كه بالاخره خودت رو ازش آويزون مي كني
[ شروع ِموسيقي ]
مثل وقتي كه كار كردن توي اون شركت رو بي خيال شدي ، مثل سيگار كشيدن ات ، مثل دست رو دست گذاشتن ات ، ادامه دادن رابطه ت با حجت ، انصراف دادن ات ، دوباره برگشتن ات ، شمال رفتن ات ، ابراز علاقه كردن ات ، مي دوني داري اشتباه مي كني و ادامه مي دي .
مثل روز برات روشنه كه همه رو از دست مي دي ، خونواده ت رو ، ديگري رو ، ليلا رو ، اما بازم يه جوري ادامه مي دي كه انگار همه چي بر وفق مراده ، سيا ميگه انصافا ًخوب از پس مشكلات بر مياي خودم هم باورم شده ، فكر مي كنم اين زخم ها رو قاتر اگه مي خورد از پا در اومده بود ( حسين ، قاتر تو پس مي دم به خدا ) .
كم نميارم ولي ، من شاه رخ ام ، شاه رخ !
[ اينجاي متن ، موسيقي قطع ميشه كارگردان مياد جلوي دوربين و : ]
( امروز سالگرد درگذشت كيشلوفسكي هم هست كسي كه عجيب دوست اش دارم و اي كاش فيلم هاي اش را نمي ساخت تا من غصه ي اين را نخورم كه ديگري از كيشلوفسكي چيزي حالي ش نمي شود )