بلم سنگي
يكي از سوالاتي كه معمولن در رابطه ي با روايت پردازي مطرح مي شود اين است كه چه هنري در بيان درونيات هنرمند قوي تر وموثرتر عمل مي كند و مثلن ادبيات محمل قوي تري است يا سينما.بسياري بر اين عقيده اند كه سينما تقابل بي واسطه تري را ايجاد مي كند ولي خيلي ها از جمله كيشلوفسكي - كارگردان بزرگ سينما - معتقد است در ادبيات امكاناتي وجود دارد كه در سينما وجود ندارد خصوصن وقتي كه مولف قصد بيان درونيات شخصيت ها را داشته باشد .مثلن خود كيشلوفسكي در فيلمنامه ي زندگي دوگانه ورونيك چيزهايي را بيان كرده كه در واقع در فيلم قابل مشاهده نيستند و صرفن براي خواننده ي فيلمنامه شايد نوشته شده اند.البته اين نظر را نمي توان به طور قاطع پذيرفت ( البته خود كيشلوفسكي خدابيامرز هم قاطعانه اين را نگفته) ولي گاهي آدم به آثاري برمي خورد كه تصور اينكه به فيلم دربيايند سخت است يا دست كم فيلمي كه اين روايت را بيان كند به نا چار بسياري از ظرا يف را از دست می دهد واين مجموعن كفه ي ترازو را به نفع ادبيات سنگين مي كند.به عنوان نمونه همين رماني كه در ادامه معرفي خواهم كرد.
بلم سنگي نوشته ي ژوزه ساراماگو با ترجمه ي مهدي غبرايي.بعد از مدت ها تجربه ي يك رمان از ساراماگو برايم بسيار لذت بخش بود و بايد اعتراف كنم بعد از همه ي نام ها بهترين و لذت بخش ترين اثري است كه از ساراماگو خوانده ام .
ساراماگو در اين اثر همه چيز را به بازي مي گيرد.از مفاهيم پرطمطراق سياسي مثل اتحاد اروپايي تا مفاهيم مذهبي و مسيحي.از روابط انساني تا روال مرسوم داستان گويي.به هيچ چيز رحم نمي كند واين بار در قالب يك راوي پرگو و شوخ ولي دوست داشتني كه با تسلط شما را با خودش همراه مي كند.اما هميشه بين شما و روايت حضور دارد.گاهي با حرف هايي حاشيه اي حوصله ي مخاطب را سر مي برد و گاهي با كنايه هاي جذاب او را به خنده وامی دارد . ساراماگو به راحتي يك فاجعه ي دور از ذهن را تصوير مي كند و با دقت بسيار جزئيات آن را شرح مي دهد.چنان پرتقال و اسپانيا را از اروپا سوا مي كند كه به شك بیفتي و نگاهي به نقشه بياندازي.
به هر حال تصور مي كنم كه اگر قرار باشد كه يك اثر سينمايي اين روايت را بيان كند حاصل كار يك فيلم دويست ساعته مي شود با يك نريشن اعصاب خوردكن!