سیا که برود من می مانم و این همه پیاده رو که تنها ، نیمکتی که عادت کرده به حرف هامان و یادم باشد دوتا دوتا سیگار روشن نکنم ، خواستم از تاکسی پیاده شوم یک نفر را حساب کنم و خدایا سیا را از من بگیر این حس ِ لعنتی را نه ، حس نیمکت ، کبریت ، سقراط و اینکه به نظرم مولفه های ِ یک فیلم ِ پست مدرن به خوبی در اینجا رعایت شده است ؛ به خاطر بیاورید طنزی را که قادر ، به خاطر ِ خود شیرینی مارمولک را با دندان می گیرد یا درام را در صحنه ای که جولیا زیر ماشین می رود و همین صحنه فید می شود به سونا بخار ی که رویای حاج محمود را در بستر ِ خالی ِ ژولیت چنان با واقعیت ِ مکانیکی ِ چرخ دنده ها و ابزار ها قاتی می کند که می مانی هاج و واج بین ِ چقدر ارجاعات بینا متنی که شکل می گیرد لا مصب ؛ بماند که رنگ بندی در مثلا ً سکانس ِ بمبئی چنان شاهکار است که جایی برای ِ حرف زدن نمی گذارد و بالاخره بازی زیبای ِ کسانی که نمی توانم قبول کنم نابازیگرند .